نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
به كوير دل من خوش آمديد كوير دل من

سلام بعد يه عالمه

ب

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز شنبه، 19 اسفند، 1385


سلام بعد يه عالمه

ب

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز شنبه، 19 اسفند، 1385


شازده کوچولو

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

 نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود. 

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که: 
-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می‌خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟ 
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم... 

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز شنبه، 19 اسفند، 1385


سلام بعد از يه عالمه

همه چیز برای من و تو می شکفد

اولین اندیشه ی جهان فقط می تواند از ان ما باشد

ما عاشقیم و بهشت برای ما افریده شد

فقط برای من و تو...

                                                                          هدیه از دختر عمویم آیسان

جانا به حريم يار وارد شده ام بی خود      حالم نی است از خود درويش شدم بی خود

يارا نظر کن در خويش تا بينی جمال يار     يار است درون خويش بيتاب شده ام بی خود

بيدار شدم زين عشق بيدار تر از بيدار       قلبم از آن کيست مجنون شده ام بی خود

اين عشق درون توست جانا بيابش زود     تا گيری تو دست يار حاتم شده ام بی خود

نيکی رسان بر خلق و عشق و محبت کن     عشقی درون ماستمجنون نه ايم بی خود

ياری که در قلب است نامش ابدی گشت ست      اين يار درون ماست کعبه شده ايم بی خود

کعبه درون توست کعبه درون ماست             گردش طوافی کن خاکی شده ام بی خود

يا رب خاکی تر از اين خاکم جاهل تر از انسان        جانا مددی بنما انسان شده ام بی خود

نام تو در جانم عشق تو در يادم عمريست فنا رفته    جانم عشقم فنا رفته   فانی شده ام بی خود 

جانا نظر بنما در قلب و در روحم       عمريست فنا رفته بی خود شده ام  از خود

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز شنبه، 19 اسفند، 1385


سلام محرم

خون حسین علیه السلام

   

ابن ریاح روایت میکند که مرد نابینایی راکه روز شهادت امام حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم ... کسی علت نابینایی اورا سوال کرد .جواب داد :

ماده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین (ع)به کربلا رفتیم.ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم .چون حسین (ع)کشته شد به خانه خود بازگشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم . در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت:" رسول خدا (ص) تو را میخواند . برخیز و اجابت کن ."

گفتم : "مرا با رسول خدا چه کار است؟"

آن شخص در عالم خواب گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدابرد

دیدم پیغمر اکرم در بیایانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای ایست از آتش . نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربه میزد سر تاپای آنها از آتش فرا میگرفت و میسوزانید .

من نزدیک رسول خدا-ص- رفتم و مقابل او زانو برزمین زدم و گفتم :" السلام علیک یا رسول الله " ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد . پس از آن سر خود را بلند نمود و فرمود:

"ای دشمن خدا !!! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی....!!!"

گفتم : یا رسول خدا به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم.

فرمود :" راست گفتی ولی سیاهی لشکرکشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی ...نزدیک من بیا"

من نزدیک آن حضرت رفتم دیدم تشتی پر از خون نزد اوست . به من فرمود "این خون فرزندم حسین است " پس از آن خون به چشم من کشید . چون بیدار شدم تا کنون چیزی را نمی بینم .

 

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز شنبه، 30 دی، 1385


يلدا

عمرتون صد شب یلدا

      دلتون مثال دریا

            توی این شبای سرما

                 یادتون همیشه با ما

شب یلداتون مبارک

   یلدای امسالم تنهام توی شهر غریب خیلی دوست دارم پیشه خانوادم باشم پیشه اونایی که از ته دل دوستشون دارم این یلدا واسه همه طولانیه ولی برای من طولانی تره

  یادتون نره موقعی که دارین فاله حافظ باز میکنین منم یاد کنید از ته دلتون دعام کنید

 

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز پنجشنبه، 30 آذر، 1385


يار با وفا

در خواب ناز بودم شبی

                 دیدم کسی در می زند

                         در را گشودم روی او

                               دیدم غم است در میزند

ای دوستان بی وفا

      از غم بیاموزید وفا

          غم با آن همه بیگانگی

              هر شب به ما سر می زند

                                                           ( هدیه از یک دوست)

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز یکشنبه، 19 آذر، 1385


روزا

بعضی روزا بد جوری دلم می گیره

          یه بغض تلخ توی هق هقم گیره

            نه ترانه مهربونه نه کسی مهربونه

             حاله این منه خرابو هیشکی جز تو نمی دونه

     

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتاد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از نتوا ن کرد

            

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز دوشنبه، 22 آبان، 1385


چند پند

۱.هر آنچه اعتقاد داشته باشیم به چشم خواهیم دید.(وین دایر)

۲.آن چه هستی آن چنان در گوشم فریاد می کند که انچه می گویی را نمی شنوم.(امرسون)

۳.عوامل بیرونی اگر با نقاط قوت ما ترکیب شوند مثبت و اگر با نقاط ضعف ما ترکیب شوند منفی خواهند شد .(آنتونی رابینز)

۴.تاریخ جهان نشان می دهد که همه خواسته های بشر بر آورده شده است.(کاترین پاندر)

۵.من شکست نخوردهام من کاشف۹۹۹راه هستم که به مقصود مورد نظرم ختم نشد.(ادیسون)

۶.جهان به یک شب تار میماند هر کس باید چراغ خود را بیفروزد.(گورکی)

۷.عظمت زندگی در علم نیست در عمل است.(تامس هنر)

۸.بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم بلکه از هر بار سقوط دوباره بپاخیزیم.(کنفونسیوس)

۹.رفتار شما از هر موعظهای موثر است.(گلداسمیت)

۱۰.زندگی از میان ما آن هایی را که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارند می بلعد.(پتی هسن)

۱۱.فکر بلند همچون درختی بلند است که ریشه اش در گلدان تنگ و محدود و قابل پرورش نیست.(ضرب المثل انگلیسی)

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز پنجشنبه، 11 آبان، 1385


عید عاشقان مبارک

چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که شروع شد.

این ماه با همه ماهها فرق داره آدما به خدا نزدیکترند. خدا سفره رحمتشو باز کرده حالا مونده به خودمون که چقدر زرنگ باشیم ،من که زیاد راضی نیستم ، می تونستم بیشتر استفاده کنم ،

ولی بازم خوشحالم ،و دعا می کنم که خدا دوباره این توفیق رو به ما بده که بتونیم سال بعد هم رمضان مهمونش باشیم .

نماز روزه های همتون قبول ، خدا همیشه و همه جا پشت وپنا هتون، منم حتما دعا کنید.

عید تون مبارک عیدتون مبارک

نوشته : مینا در ساعت <#time#> روز یکشنبه، 30 مهر، 1385